احساس خفگی می کرد. بغض راه نفس کشیدنش را بسته بود اما برای حفظ ظاهر باید می خندید! و همین تظاهر کردنش کشنده تر بود!
باز مهمانی! باز حرف بچه! باز اجاق کور بودن او و باز آدرس دکترهای مختلف...
- رویا جون یه دکتر بهت معرفی می کنم که رد خور نداشته باشه! امریکاس اما چند ماه یکبار میاد ایران. خواهر فرح هم رفت پیش همون که نتیجه گرفت. فرح چند وقتی که امریکا بود باهاش آشنا شده بود
- ای بابا! الان که نازایی دیگه غیر قابل درمان نیست که! بابا دلمون پوسید واسه اینکه وقتی تو مهمونیهای مهیندخت شرکت می کنیم بچه امیر رو ببینیم که داره شیطنت می کنه!
- بابا یه کاری بکنین دیگه! اصن چرا نمیذاری زن بگیره؟ خب امیر دلش می خواد بابا بشه!
و شنید که یکی در گوشی به یک نفر دیگر گفت: بابا خدایی امیر خیلی مردونگی کرده! اگه هر مرد دیگه ای بود تا حالا یا طلاقش داده بود و یا سرش هوو اورده بود!
خدایا!
دلش شکست!از اینکه در مهانیها همیشه سوژه باشد حالش بهم می خورد! آخر او و شوهرش که مشکلی نداشتند. شوهرش؟ راستی شوهرش کو؟ چرا کنارش نیست؟
بین مهمانها چشم گرداند. پیدایش نکرد. از پشت پنجره دیدش که در حیاط قدم می زند. بلند شد که به حیاط برود اما فرح را دید که زودتر خودش را به شوهر او رساند. با یک ظرف توت فرنگی!
چندشش شد. به سالن برگشت و روی صندلی نشست تا میز شام چیده شود.
سر میز کنار شوهرش بود و فرح آن سمت میز و درست روبروی شوهرش!
فرح مدام حرفهای مثلا با مزه می پراند و شوهرش جواب مزه پرانیهایش را با حرفهای با مزه تری پاسخ می داد. دلش می خواست مثل همیشه از زیر میز پای شوهرش را لگد کند که او بفهمد باز دلش شکسته و ادامه ندهد اما انگار حوصله علامت دادن همیشگی را نداشت و مثل بقیه مهمانها به مزه پراکنی پینگ پنگی آن دو می خندید. احساس خفگی کرد. ظرف غذایش را برداشت و به بهانه گرمای هوا به کنار پنجره رفت تا نبیندشان! پشت به آنها و آنقدر دور که صدایشان را هم نشنود! و شوهرش متوجه علت رفتن او نشد که نازش را بخرد!
آخر شب موقع برگشتن به خانه توی ماشین بغضش ترکید! و تمام غصه اش را گریه کرد. و شوهرش آرام آرام موهایش را نوازش می کرد تا آرامش کند. می دانست برای چه گریه می کند. همیشه همینطور بوده! یک مشت آدم نفهم و حرف مفت زن دلش را شکانده بودند. او که دوستش داشت. او که یک لحظه بدون زنش نمی توانست زنده بماند. او که یک خنده کوتاه و واقعی زنش را با هزار کودک عوض نمی کرد. پس چرا بقیه نمی گذارند راحت زندگی کنند...
گونه اش را بوسید و گفت نگران نباش! امشب یه فکری می کنم! می خواهی اصلا دیگه توی مهمونیها شرکت نکنیم؟
- آخه مهمونیه خونه مادرت که نمی شه نریم که! امیر به خدا خسته شدم....
- می دونم عزیز دلم! منم طاقت غصه خوردن تو رو ندارم. مامان هم خیلی موش دوونی می کنه! دلم نمی خواد بقیه با حرفاشون، با نگاهشون، تو رو آزار بدن! همش تقصیر خودت شد. بهت گفتم به کسی نگیم که مشکل از توست اما قبول نکردی!
- امیر امشب هی می گفتن خوب بذار زن بگیره...
و صدای گریه اش بیشتر شد.
.
.
.
صبح روز بعد سر میز صبحانه مرد گفت:
دیشب تا صبح فکر کردم! یه نقشه خوبی کشیدم که دیگه کسی تو رو اذیت نکنه!
- جدی؟ خوب تعریف کن !
- البته باید قول بدی که ناراحت نشی. یه خورده اجرا کردنش سخته! اصلا خوبه بدون اینکه به تو بگم اجراش کنم.
- می ترسی سوتی بدم و همه بفهمند فیلم بازی کردیم؟
- نه! می ترسم ناراحت بشی! قول می دی ناراحت نشی؟
- اوهوم
- فک کردم که الان همه دلشون برای من می سوزه چون فکر می کنند تو نمی تونی منو پدر کنی. و همه، هم به تو هم به خودم پیشنهاد می دند که دوباره ازدواج کنم که صاحب بچه بشیم. خوب ما می تونیم فیلم بازی کنیم که من ازدواج کردم
زن ترسید. دلش شکست! مردش دوباره ازدواج کند؟ حضور یک رقیب حتی خیالی اش هم باعث آزارش می شد اما سعی کرد آرام باشد . شاید نقشه خوبی باشد. لبخندی زد و گفت: خب! چطوری؟
- من با یه خانومی ارتباط صمیمی برقرار می کنم و به همه همسر دوم خودم معرفیش می کنم و توی مهمونیها باهاش شرکت می کنم. البته یه نفری که زیاد هم توی ایران موندنی نباشه و زود بخواد بره! بعد که اون از ایران رفت ما هم یه سفر میریم که همه فکر کنند من رفتم تا با همسر دومم زندگی کنم و بعد از یه مدت برمی گردیم و می گیم که من از همسر دومم جدا شدم و علتش هم این بود که صاحب فرزند نشدیم و وقتی به دکتر مراجعه کردیم فهمیدیم که من هم مشکل دارم و نمی تونم پدر بشم! چطوره؟ هان؟
مرد در حال ریختن چایی بود و صورت آشفته زن را ندید. دلش می خواست گریه کند. می خواست بمیرد. شوهرش داشت برایش از زن دوم می گفت! چه فرقی هست بین اینکه خودش زن بگیرد با این که زن نگیرد و زنی باشد که بقیه فکر کنند همسرش است ! اصلا زن گرفتنش چه فرقی دارد با پیشنهاد زن گرفتن! اصلا چه فرقی دارد با فکر کردن در مورد زن گرفتن!
انگار همه دنیایش فرو ریخت! او که می دانست زنش طاقت فکر کردن به این موضوع را ندارد، او که می دانست حتی تاب نگاه زن دیگر به شوهرش را ندارد، او که می دانست ظرف توت فرنگی فرح را هم نمی تواند تحمل کند... پس چرا این پیشنهاد را داد؟!
فرح؟ نکند دیشب چشمش فرح را گرفته؟! مگر نگفت زنی که زیاد ایران نماند؟ فرح که می خواهد به امریکا برگردد! نکند منظورش فرح بوده...
خدایا!
مرد انگار فهمید که زنش دلگیر است. فنجان چایی را مقابلش گذاشت و نگاهش کرد که از صورتش چیزی بخواند. اما چیزی نفهمید. پرسید شکر بریزم؟ که از تن صدایش چیزی بفهمد اما زن نگذاشت او متوجه چیزی شود. با هیجان گفت نه مرسی! خب! نقشه خوبیه! اما چطوری کسی رو پیدا کنیم؟
مرد که خیالش راحت شده بود از اینکه زنش دلگیر نیست گفت: نمی دونم! اما خوب باید یکی باشه که باهامون همکاری کنه! و هم خیلی باهام صمیمی بشه و هم خیلی حساب باز نکنه و قضیه رو جدی نگیره! یه نفری که فقط در حد دعوت توی مهمونیها روش حساب کنیم! من فقط باهاش برم توی مهمونی که بقیه منو با اون ببینند و دیگه با حرفاشون تو رو آزار ندند! فقط باید تو یه خورده تحمل کنی ! مثلا چند ماه یا یک سال! می تونی؟
زن خندید و گفت اگه تو فکر می کنی اینجوری حل می شه آره من می تونم !
و برای اینکه خودش را عادی نشان دهد ادامه داد می خواهی خودم برات کسی رو پیدا کنم؟ مثلا از دوستای خودم؟
- نه خودم یکی رو پیدا می کنم!
زن دلش ریخت! می خواست بداند که؟ از نظر شوهرش چه کسی قدرت مساوی با او دارد؟! چه کسی با او برابر است؟
- مثلا کی؟
- فرح چطوره؟
مرد اینبار لرزش را در تمام وجود زن حس کرد و گمان کرد که زن به فرح حساس است و ادامه داد که:
- البته فرح نه! چون همه نوع رابطه من با اون رو می دونند!
- رابطه؟
انگار بدتر شده بود!
- منظورم اینه که هیچکس باور نمی کنه اون همسر دوم من بشه! فرح نه! کیس خوبی نیست! اصلا بیخیال! انگار نقشه ام مسخره بود! اصلا اجراش نمی کنیم!
تمام شد! دنیای زن تمام شد! کابوس زن دوم اتفاق افتاد! مزه رقیب را چشید! انگار آن ظرف توت فرنگی همان سیبی بود که باعث شد آدم از بهشت خدا بیرون شود! فرح و ظرف توت فرنگی اش او را از زندگی مردش بیرون کردند!
مدام با خود تکرار می کرد: دیگر چه فایده ای دارد؟ همان که او به حضور زن دیگری فکر کرده کافیست! همین یعنی رقیب! حتی اگر فقط برای اجرای نقشه بوده باشد! حتی اگر همسرش نباشد! حتی اگر نتیجه اش پایان دادن به حرفهای دیگران و آرامش خود من باشد!...
شب مرد در آغوش گرفتش و در گوشش زمزمه کرد که نمیگذارم هیچ اتفاقی بیفته!
و زن فکر کرد اتفاق افتاد! مگر نیفتاد؟ مگر مهم این است که دستش در دست دیگری باشد؟ فکرش که بدتر است! دستش را می توانم ببینم! فکرش را که نه!
هر چیزی که دیده نمی شود معنی اش این نیست که وجود ندارد! معنی اش این است که شاید وجود دارد اما من نمی بینم!
همه چیز اتفاق افتاد! همه چیز در همان زمان کوتاه سر میز صبحانه اتفاق افتاد!
فکر کردن مرد به حضور زن دیگر آزارش می داد! خیلی بیشتر از حضور واقعی زن دیگر...
پاورقی:
من حالم خوبه! فقط دوپینگ؟ دوپین؟ کردم!
پاورقی تر:
هیچچی! می خواستم بگم که دارم شله زرد می پزم!

[ 12 ] ( 52 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 2.9 / 55 )

<< <صفحه قبل | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | صفحه بعد> >>