چشمانت گرسنه نیست که امشب نگاهم نمی کنی؟ 
نکند روزه اند؟..
.
.
.
... تا اینکه یه روزی پسرک به آسمون نگاه کرد. دید یه دایره زرد داره تو آسمون آبی می درخشه! دلش لرزید! دلش لرزید و عاشق شد! پرسید این کیه؟ بهش گفتند اسمش خورشیده! گفت پس من عاشق خورشیدم! هر روز نگاهش می کرد و خورشید خانوم بهش لبخند می زد! از رو زمین باهاش حرف می زد اما صدای خورشید خانومو نمی شنید! دوستش داشت! هر صبح می دیدش!

یه روز از عشقش حرف زد! برای گل! برای پروانه! برای آب! برای آسمون! اما دید همه خورشید رو دوست دارند! حسودی کرد. نه! خورشید فقط باید مال او می بود! تصمیم گرفت که خورشید خانومو بیاره واسه خودش! پرسون پرسون رفت تا خونه خورشید خانوم! پشت اون کوه بلند! صبر کرد تا شب بشه و خورشید خانوم بخوابه! آروم آروم بدون هیچ صدایی کیسه اش رو باز کرد و خورشید خانومو دزدید و گذاشت توی کیسه اش! دوون دوون قبل از اینکه کسی از خواب بیدار شه خورشید خانومو اورد پایین! تا خونه خودش! بعد اونو گذاشت توی صندوقچه اش! صندوقچه ای که واسش خیلی عزیز بود! درش رو هم بست!

از خونه رفت بیرون! همه جا تاریکه تاریک بود! ترسید و اومد در صندوقچه اش رو باز کرد تا خورشید خانومو ببینه و با نورش دلش روشن شه! اما تا در صندوقچه رو باز کرد نور خیلی زیادی توی چشمش خورد! اونقدر نور زیاد بود که پسرک نتونست خورشید خانومو ببینه! زود در صندوقچه رو بست!

همه حیوونا نگران خورشید خانوم بودند اما پسرک خودخواهانه خورشید رو دزدیده بود واسه دل خودش!

....

هوا تاریک و سرد شده بود! خیلی از گیاها خشک شدند و مردند! اما پسرک هنوز خورشید رو زندونی کرده بود! خودش هم کم کم دلش واسه خورشید تنگ شده بود. بعد از چند روز رفت سراغش تا ببیندش! تا در صندوقچه رو باز کرد دید که خورشید خانوم نورش کم شده و داره به تاریکی می ره! ترسید و پرسید خورشیدکم چرا داری تاریک می شی؟ خورشید خانوم فقط غصه خورد و هیچی نگفت! پسرک اما باز در صندوقچه رو بست و خورشید خانومو زندونی کرد.

یه نفر فهمید خورشید خانوم تو دست عاشق پسرک اسیره! بهش گفت: خورشید خانوم جاش اون بالاس! با انگشتش آسمونو نشون داد! بهش گفت ببین همه گلها خشک شدند! ببین حیوونا می میرند! ببین همه جا تاریک و سرده! خورشید خانوم باید اون بالا باشه و همه رو دوس داشته باشه! همه دوستش داشته باشند! خورشید خانوم توی یه صندوقچه در بسته می میره! باید اون بالا نورش پخش بشه به همه جا و همه کس! اما توی صندوقچه تاریک می شه! دلش می گیره و می میره!
پسرک به طرف صندوقچه دوید و درش رو باز کرد! خورشید خانوم خیلی نورش کم شده بود و مریض به نظر می رسید! پسرک بهش گفت: خورشیدم ، من تو رو دوست دارم! زیاد! عشق من باید تو رو زنده نگه داره!

خورشید خانوم گفت اما عشق تو داره خیلی ها رو می کشه! همه اونایی که مردن به من احتیاج داشتند! پسرک گفت تو باید فقط منو دوس داشته باشی! خورشید خانوم نگاهش کرد و هیچی نگفت!

پسرک دلش گرفت! خورشید خانوم اما فقط نگران اون نبود! خورشید نگران همه موجودات بود! این پسرک رو غصه داد! زود کیسه اش رو آورد و خورشید خانوم رو گذاشت توی کیسه اش و رفت به طرف خونه قدیمی خورشید! همون کوه بزرگ! رفت و خورشید رو گذاشت سر جاش! تو دل آسمون!

پسرک تنها شد و از خورشید دور! پسرک از این پایین نگاهش می کرد! با غصه و دلتنگی! خورشید خانوم هر صبح از توی آسمون بهش لبخند می زد! اما لبخند خورشید خانوم واسه پسرک عاشق کافی نبود....

پاورقی:
دلم واسه پرسپکتیفم تنگ شده! تا هر وخ دلم بخواد نوشته های اونجا رو توی گوشه کپی می کنم!
پاورقی تر:
انجمن حمایت از زنان و کودکان در معرض آسیب!
کسی پایه هست؟
پاورقی ترین:
من یه راز گنده تو دلم دارم...

[ 6 ] ( 46 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 2.9 / 32 )

<< <صفحه قبل | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | صفحه بعد> >>