به آن مرد ریشو.... 
خم شد!
شکست!
مگر می شود؟
خنده دار است!
-آقای رحیمی، جواب آزمایشاتتون خوبه! یعنی نشون می ده که بیماریتون حاد نیست ! اما...
و دکتر دیگر ادامه داد
- اما آقای رحیمی ما توی آزمایشاتتون متوجه یه موضوعی شدیم! اینکه شما نمی تونید بچه دار بشید!
فقط خندید و از اتاق رفت بیرون و با خودش گفت: یک مشت احمق رو می گذارن توی این مطبها و کلی پول ویزیت می گیرند به خاطر این اراجیف...
اما ته دلش لرزید! نمی توانست حتی یک لحظه آرام باشد! تصمیم گرفت که حرف آن دو احمق را پیگیری کند.
.
.
.
همه نتایج یکی بود! باز می گفتند او پدر نمی شود! آخر مگر می شد؟ مگر می شود؟ او پدر نشود؟ پس هلیا چیست؟ مگر دختر او نیست؟ مگر به او نمی گوید بابا؟ مگر می شود که او پدر نشود؟ نکند پگاه....؟
پشتش لرزید!
-وای خدایااااا
پگاه چه کردی با من؟
نه! پگاه دختر خوبی بود؟ همه می دانستند! همه حسرت زندگی آنها را می خوردند! درست است که او گاه گاه شیطنتهایی می کرد و کنار زنان دیگری می خوابید اما پگاه که نباید شیطنت می کرد! نباید که...
نه! پگاه نمی توانست شیطنت کند
آخر او زن است ! مگر زن می تواند...
وای! نکند پگاه عاشق شده؟ نکند عاشق آن مرد ریشوی آن سالها...
نه ! غیرتش حتی اجازه نمی داد که به آن فکر کند!
پگاه؟ فاسد شده؟ خیانت کرده؟
تمام افکارش را متمرکز کرد تا تصمیم بگیرد! بله! او را از خانه بیرون می کند!در همین هوای سرد! برود به جهنم! با همان کودک حرامزاده اش! نه! طلاقش نمی دهد که با خیال راحت برود سراغ همان مرد! از خانه بیرونش می کند و آنقدر طلاقش نمی دهد تا موهایش مثل دندانهایش سفید شود!
به خانه رسید! تمام صورتش از غیرت سرخ شده بود! سرخ سرخ!
اما در را که باز کرد همه تصمیماتش نقش بر آب شد!
هلیا که پشت مبل با عروسکهایش بازی می کرد با شنیدن صدای در جیغ کشید:
هوررراااااا ! بابایی اومد!
و با سرعت خودش را در آغوش مرد پرتاب کرد و تمام صورتش را غرق بوسه!
یک لحظه حرف آن احمقها را فراموش کرد و به هلیا نگاه کرد! بابا خطابش کرده بود! دخترش بود! دختر خود او! مگر می شود که نباشد؟ پس این همه محبت برای چیست؟ ...
- بابایی برام چی خریدی؟
و دستش را برد سمت جیب او که هر شب چیزی برایش داشت! اما آن شب هیچ چیزی انتظار دستان هلی را نمی کشید! دکترها نگذاشتند! آنها باعثش شدند! یک مشت احمقه سفید پوش!
در اتاق باز شد و پگاه وارد شد!
- سلام! خسته نباشی...
پگاه را که دید انگار اتاق دور سرش چرخید! دستش را حایل قرار داد تا مانع زمین خوردنش شود! آخر هلیا به او آویزان بود! هلیا! دختر آن مرد ریشو....
پگاه فهمید که اوضاع رو به راه نیست!
- هلی، بیا دخترم! بابایی خسته است!
بابایی؟ آخر تو که خودت می دانی چه غلطی کرده ای! چرا بابایی خطابم می کنی؟
هیچ نگفت! انگار دهانش قفل شده بود! اگر هلیا آنطور به آغوشش آویزان نشده بود و بابایی خطابش نکرده بود الان پگاهی در خیابان بود! زنک فاسد!
خودش چه؟ مرد هم فاسد می شد؟ مگر او کم زنانی را در آغوش کشیده بود؟ مگر کم باآنها خوابیده بود؟ اما او که عاشق نشده بود! و اینجا را از پگاهی طلب داشت! واما پگاه از او چه طلب داشت؟ تمام ایامی که می توانست با آن مرد ریشو داشته باشد را؟ و هلیا از او چه طلب داشت؟ پدر خونی اش را؟ پدری که شاید همین الان در حسرت دیدنش باشد؟ پدری که آرزوی در آغوش کشیدنش را دارد؟
کنار شومینه نشست.
به آتش نگاه کرد و به آن مرد ریشو فکر کرد! همانی که یکبار بین تابلو های نقاشی پگاهی دیده بودش! وقتی از پگاه پرسید این مرد کیست جواب درستی نگرفت جز اینکه یکی از مشتریهای گالری اش که خواسته بوده تصویرش را بکشد. اما چشمان بی تاب پگاه را هیچ وقت فراموش نکرد وقتی به تصویر آن مرد نگاه می کرد...
و دیگر ندیدش!
حالا بعد از شش سال که هلیایش چهار ساله بود دوباره آن مرد ریشو ...
پدر هلیا ! پدر دختر او!
به آتش نگاه کرد و به هلیا فکر کرد!
به اینکه می توانست نبیندش؟
به اینکه اگر به خانه بیاید و هلیا از پشت خانه عروسکهایش بیرون نپرد فکر کرد!
به اینکه دیگر دستانش را نگیرد و او مثل بالا رفتن از نردبام از پاهایش بالا نرود فکر کرد!
فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد!
تنها چند دکتر احمق می دانستند که او پدر نمی شود و خودش! اما او که پدر است! چرا لذت بوسیدن هلیا را از خودش بگیرد؟ نهایتش این است که پگاه فکر می کند که چه مرد احمقیست! اشکال ندارد! بگذار فکر کند! همانطور که او آن شبهایی که مثلا برای وصول طلب رفته بود و به پگاه فکر می کرد و می گفت چه زن احمقی...
اینکه احمق بخوانندش به داشتن دختر شیرینی چون هلی می ارزد! بگذار بگویند احمق است!
به آتش نگاه کرد و صدا زد:
هلی؟ بابایی یه ماچ گنده از لپت می خواد ها!
وقتی در اتاق باز شد و هلی از دور به آغوش او دوید ...
آن مرد ریشو را دید که با حسرت به بسته شدن دستهای او و جا شدند هلی در دستانش نگاه می کرد....
پاورقی:
من آنقدر حسودم که نماز نمی خوانم!
نکند آن لحظه که من نماز می خوانم کسی دیگر هم با خدا حرف بزند و خدا همه حواسش به من نباشد...
من حسودم و حتی خدایم را با کسی قسمت نخواهم کرد! مال خودم است...


[ 4 ] ( 27 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 25 )

<< <صفحه قبل | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | صفحه بعد> >>