صورتمو بوسید و از خونه بیرون رفت! مثل هر صبح دیگه! با همون لبخند همیشگیش ، گرمیه بوسه اش هم مثل همیشه بود! اما نمی دونم چرا حس من مثل هر صبح دیگه نبود!
دیشب که اومد خونه یه خورده بهم ریخته بود اما مثل هر شب که وارد خونه شد لبش به خنده باز شد و صورتش شد همون صورت قشنگ همیشگیه موقع لبخندش!
اما تفاوت با هر شب حس من بود! وقتی ازش پرسیدم علی؟ انگار رو به راه نیستی لبخندی کاملا مصنوعی زد و گفت : نه عزیزم، خیلی خوبم!
روی مبل نشسته بود. توی خونه بود اما نبود! فکرش پیش من نبود! حس کردم و دلم لرزید.
وقتی براش چایی بردم اصلا متوجه نشد. وقتی صداش کردم یهو به خودش اومد. انگار از اینکه منو ندیده بود شرمنده بود!
واسه جبرانش دستمو گرفت و گفت بیا بشین روی پام و از امروز برام بگو. بگو ببینم امروز رو چه کردی؟!
وقتی نشستم روی پاش و دستمو حلقه کردم دور گردنش مثل هر شب بوسیدمش اما دوباره حواسش پرت شد.
عجیب بود!خیلی عجیب بود! تا حالا پیش نیومده بود که اینجوری ببینمش!
امروز صبح که از خونه رفت بیرون بوسه اش با وجود داغیش اما حس نداشت! نه اینکه حس نداشته باشه ها! نه! انگار موقع بوسیدنم حواسش بهم نبود!
سعی می کرد نگاهش به نگاهم گره نخوره!گفت امروز واسه ناهار نمیام خونه، اشکالی نداره؟
سعی کردم دلهره رو از نگاهم بریزم بیرون و با همون لبخند مصنوعی مثل خودش جواب دادم که نه! ایرادی نداره و بوسیدمش!
این بار من حواسم به بوسه ام نبود! و دلم پی این بود که چرااینقدر تغییر؟!
ساعت از 3 بعد از ظهر می گذره! احساس خوبی ندارم. دستم می لرزه! نمی دونم چرا حضور یه نفر دیگه ای رو حس می کنم! انگار همه خونه یهو پر شد از یه عطر زنونه! بوسه اش گرم بود اما حسش با من نبود!
خدایا....
انگار اون کوهی که بهش تکیه داده بودم متلاشی شد!
حس می کنم نگاهش روی یه زنی ثابت مونده!
نه! خدایا نه!
این بار حتما حسم دروغ می گوید و اینها همه اش حسادتهای احمقانه و دردسر ساز زنانه است!
او با من است! همیشه.....
فصل دوم: مرد!
تنم داغه!این اولین باری بود که بهش دروغ گفتم. توی این همه سال که همدیگه رو می شناختیم این اولین باری بود که بهش دروغ می گفتم انگار!
و مطمئنم که فهمید. اما به خاطر غرور بیش از حدش هیچ حرفی نزد! و مثل همیشه هیچی نپرسید
فهمید حواسم پی چیز دیگه ایه!
همش تقصیر این مردک لعنتیست! دیشب گفت که می خواد منو با یه نفر آشنا کنه! من که کف دستمو بو نکرده بودم که می خواد منو با یه فاحشه آشنا کنه که! اما قیافه دخترک اونقدر معصوم بود که واقعا گناه داشت که اسم فاحشه رو روی اون گذاشت!
از دیشب که دیدمش بدجوری افکارم را درگیر کرده.
مردک با وقاحت تمام دست دخترک را گرفت و به اتاق برد و به من گفت تو باش تا نوبتت شود! انگار صف تووالت بود!
از تصور کردن او با آن دختر معصوم انگار دنیا بر سرم خراب شد! از خانه اش زدم بیرون و در خیابان راه رفتم! راه رفتم و راه رفتم!
تصمیم خودمو گرفته بودم! باید کاری می کردم! حتما از انسانیت به دور بود که اونو همونطوری رها می کردم. شاید خدا خواسته از طریق من این دختر رو نجات بده.
هر چه فکر می کردم نمی فهمیدم. حتما مهتاب از اینکه من بخواهم به یک دختر به اصطلاح فاحشه کمک کنم خوشش نما آمد! نه اینکهخوشش نمی آمد ها ! نه! حتما دیوانه می شد.
آنقدر زیاد دوستم داشت که حتی به ماهی هایی هم که داشتم حسادت می کرد.
به خانه که رسیدم و وارد شدم فهمید که فکرم جای دیگریست.
چه می کردم؟ نمی تونستم فکرم رو آزاد کنم. تصمیمم رو گرفتم!آن مردک برای آن شب قرار بود که سیزده هزار تومن بپردازد. که سه هزار تومن را چونه زد و ده هزار تومن خواهد پرداخت. توی ذهنم مشغول حساب کردن شدم که درآمدش اگر هر شب سی هزار تومن باشد در یک ماه نهصد هزار تومن می شود. حالا اگه همون سیزده هزار تومن رو حساب کنم هر شب چهل تومن و در ماه یک میلیون و دویست تومن می شه!
به این فکر کردم که اگه یک ماه کار نکنه حتما شادابی به اون صورت معصومش برمی گرده! چقدر خسته به نظر می رسید طفلک!
داشتم به همین چیزها فکر می کردم که مهتاب صدایم کرد: علی؟
و دیدم که چایی رو گذاشته روی میز و داره نگاهم می کنه! به خودم اومد و حسابی شرمنده شدم. با شرمندگی دستشو گرفتم و نشوندمش روی پام و ازش خواستم از روزش برام تعریف کنه. دستشو حلقه کرد دور گردنم و بوسیدم. انگار با بوسه اش همه دنیا رو بهم داد. واقعا شرمنده بودم اما صورت معصوم مهتاب منو یاد دخترک فاحشه انداخت.
دوباره مشغول حساب و کتاب شدم. تصمیم گرفتم فردا براش یک میلیون و سیصد ببرم. در آمد یک ماهش رو! و ازش بخوام که حداقل یک ماه استراحت کنه!
حتی شاید هم می تونستم واسش یک کار خوب پیدا کنم تا کم کم از این کار دست برداره . ودیگه صورتش اینقد خسته نباشه
تا آخر شب به اون فکر کردم و اینکه فردا ظهر برم پیشش و ...
ساعت 2 از مغازه زدم بیرون و رفتم به طرف همون خونه ای که دخترک اونجا بود! نمی دونم باید وقت می گرفتم یا نه! به هر حال رفتم!
از سوپر کلی خرید کرد. حتما ناهار همنخورده بود. دو تا غذا همگرفتم و رفتم دم خونه اش...
وقتی در رو به روم باز کرد همون صورت کوچیک و معصوم دیروز رو دیدم. بدون هیچ حرفی از جلوی در کنار رفت تا وارد بشم.
وارد که شدم یه لحظه صورت مهتاب اومد جلوی نظرم! شک کردم!باید برمی گشتم؟ حتما غصه می خورد....
عطر خوبی زده بود. حواسم از مهتاب پرت شدو به صورت خسته اش نگاه کردم . لبخندی تحویلش دادم که احساس آرامش کنه. پرسیدم ناهار خوردی؟ گفت هنوز نه.
- غذا گرفتم. برگ و جوجه. هر کدومو دوس داری تو بخور
با تردید غذا رو گرفت و گفت یعنی زمان ناهار رو هم جزو موندنت حساب کنم؟
خشکم زد! از چی حرف می زنه؟ فکر می کنه من واسه چی اومدم اینجا؟! اصن نمی دونستم چی باید بگم! خودش انگار شرمنده شد و ادامه دادخوب پس ناهار رو بخوریم! و رفت به طرف آشپزخونه.
با هم میز ناهار رو چیدیم. الان که فکر می کنم انگار اصن حواسم به مهتاب نبود. حواسم به ظاهر این دخترک هم نبود! حتی یادم نمایاد چی پوشیده بود. فقط صورتش منو بدجور گرفته بود! خیلی قشنگ غذا می خورد. وقتی لبخند می زد یه ردیف دندون سفید و مرتب حواس آدمو پرت می کرد.پوست صورتش سفید بود و شفاف اما خسته...
ناهار کهخوردیم منو به اتاقش راهنمایی کرد و خودش مشغول جمع کردن میز شد. نشستم لبه تختش اما یهو چندشم شد! فکر کردم که قبل از من کی اینجا نشسته! بعد از من کی می شینه؟!
از خودم بدم اومد. از همه مردا! از زمونه ای که این دختر بی گناه رو به اینجا کشونده بود!
صداشو از بیرون شنیدم که گفت: ساعت سه ست! یک ساعت وقت داری. الان میام!
از جمله اش بدم اومد. اینکه فکر می کرد من هم برای داشتن رابطه با اون اینجام آزارم می داد! گفت ساعت سه ست؟ الان مهتاب داره چی کار می کنه؟ طبق معمول همیشه باید ناهار رو خورده باشیم و الان بیاد توی اتاق و داد بزنه: آهای آقاهه، بپرم رو دلت تا بخوابیم؟
دلم گرفت. دلم واسش تنگ شد. خواستم پاشم و پولی که براش اورده بودم رو بذارو روی تخت و برم که یهو بوی عطرش اتاقو پر کرد و اون دخترک توی چارچوب در ایستاده بود! برهنه برهنه!
تنم لرزید1 تکون خوردن همه هیکلم رو دید. تا حالا هیچ خانوم دیگه ای رو ندیده بودم. حتی از وقتی فهمیدم مهتاب ناراحت می شه توی هیچ فیلمی هم ندیدم! این کی بود؟ من اینجا چی کار می کردم؟ اومد طرفم. ترسیدم. نفسام تند شد! لرزش تنم از دلهره بود، از ترس بود، اما اون حتما فکر می کرد من هم مثل همه مردای دیگه ای که لبه این تخت نشسته اند از شهوت لرزیدم.
هیچی نه می دیدم و نه می فهمیدم. صورت مهتاب از جلوی چشمم کنار نمی رفت.بلند شدم و ایستادم. فک کرد الان می روم طرفش اما من رفتم کنار پنجره و بازش کردم.
نفس کشیدم. هوا رو نفس کشیدم. مهتاب رو نفس کشیدم...
بدون اینکه برگردم بهش گفتم من ازت هیچی نمی خوام. فقط اومدم باهات حرف بزنم.
- اه! پس دنبال کیس واسه تحقیقاتت می گردی؟
- نه، فقط اومدم تا باهات حرف بزنم. شاید هم اومدم تا تو باهام حرف بزنی. دیشب احساس کردم خیلی خسته ای. حس کردم دلت پره درده. اومدم از دردات برام بگی تا چیزی توی دلت نمونه.
برگشتم طرفش. برهنه بود اما نگاهم پایینتر از صورتش نرفت. انگار صورتش شکسته بود. شرمندگی به اضافه معصومیت صورتش رو خیلی قشنگتر کرده بود. دیگه مهتاب رو نمی دیدم.
رفتم طرف تخت و لبه تخت نشستم. گفت از چی باید بگم؟
- از اینکه چرا اینقدر صورتت خسته اس؟
اومد کنارم نشست. یه ملافه صورتی روی تختش بود. برداشتم و پیچیدمدورش و گرفتمش توی بغلم!
سرشو تکیه دادم به سینه ام و گفتم : مگه نگفتی یه ساعت مال منی؟ این یک ساعت رو استراحت کن!
مثل یه گنجیشک توی دستام خوابید. چشماشو که بست معصومیتش چند برابر شد. من فقط نگاهش کردم. یه بدن نرم پیچیده در ملافه ای صورتی با اون صورت قشنگش خیلی آسمونی به نظر می رسید
وقتی احساس کردم واقعا خوابش برده آروم گذاشتمش روی تخت . یه بالش همگذاشتم زیر سرش. خیلی آروم که بیدار نشه. روی یه کاغذ براش توشتم استراحت کن! به اندازه درآمد یک ماهت تامینی! فقط یک ماه استراحت کن تا صورت قشنگت انقدر خسته نباشه.
پول رو با نامه ای که نوشته بودم گذاشتم کنارش و نگاهش کردم. توی خواب دیگه فاحشه نبود! شکل فرشته ها بود با دو تا بال صورتی....
پاورقی:
ادامه دارد...
[ 20 ] ( 92 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3.1 / 31 )
تقويم



