مشغول شمردن پولهای دخل بودم! آخر شب شده بود و باید دخل رو تحویلمی دادم. ساعت از 11 شب گذشته بود! که صدای یه پسر بچه کوچولو را شنیدم که می گفت : مامان مامان چی توز می خوام!
این وقت شب و چی توز ؟! انگار مادرش هنوز به مغازه نرسیده! که اگر پایش به مغازه نرسیده بود دل لامصب من اینطور مثل گنجشک تاپ تاپ نمی کرد! وقتی پایش را گذاشت روی پله جلوی مغازه نمی دانم چرا دلم لرزید! آمد طرف پسرک! دستش را گرفت و بردش پشت یخچال! که مثلا خوراکیهای مقوی و بهتر از پفک رو نشانش دهد! اما پسرک لجوجانه همان چی توز خودش را می خواست!
داشت یک چیزایی می گفت اما من هیچی نمی فهمیدم! فقط خیره خیره نگاهش می کردم! اون متوجه نگاه من نبود! اصلا متوجه من نبود! یه کم اطرافش را نگاه کرد تا بتواند فروشنده را پیدا کند! به خودم آمدم. گلویم را صاف کردم گفتم بفرمایید خانوم!
سرش را که به طرفم چرخاند انگار دکان دور سرم چرخید!
- شبتون بخیر آقا! یه پفک چی توز!
پفک چی توز را دادم دست پسرش و او پولش را گذاشت روی پیش خان!
به رسم همیشگی گفتم قابلی نداره! و او هم به همان رسم همیشگی گفت ممنونم!
و بعد : خداحافظتون!
و رفت!
به همین سادگی امد و آتش به جان من انداخت و رفت!
تا سر خیابان دنبالش رفتم! دل صاب مرده ام راحتم نمی گذاشت! انگار حالا که دلم تق تق صدا کرده بود حتما باید در را باز می کردم! به حرفش گوش کردم و از دکان امدم بیرون و تا سر خیابان دنبالش رفتم! بوی عطرش هنوز به مشامم می رسید و حسم را قلقلک می داد.
صدای حرف زدنش با پسرش را می شنیدم که داشت برایش از فواید شیر می گفت ومعایب پفک!

انگار صدایش تا اعماق استخوانهایم رسوخ می کرد! انگار عطر لباسش صورتم را نوازش می کرد و هزار انگار دیگر...
نمی توانستم مغازه را رها کنم! ایستادم و تا جایی که چشمانم توان داشت بدرقه اش کردم!
از همان شب دنیایم شد بدتر از عاقبت یزید!
در به در دنبالش گشتم! و هر چه بیشتر می گشتم کمتر می یافتمش!
دلم می گفت پیدایش کن عقلم می گفت رهایش کن!
دلم می گفت برای توست! عقلم می گفت متاهل است! فرزند دارد!
من اما کار خودم را می کردم! محله به محله،کوچه به کوچه ، حتی خانه به خانه دنبالش گشتم و یافتمش!
یک شب در پارک سر خیابان دیدمش! با مردی که کنارش بود و کودکش که روی سرسره نشسته بود و بازی می کرد!
سرش را بر شانه مرد گذاشته بود و چشمانش را بسته بود! انگار خستگی یک روز را داشت روی شانه مرد رها می کرد! از ایکه دیدمش مستانه می رقصیدم و انگار اصلا متوجه آن مرد نبودم! همین که پیدایش کرده بودم برایم کافی بود! تعقیبشان کردم تا خانه اش! و کارم این شد که هر روز و هر شب آنجا باشم تا شاید به هر دلیلی از خانه بیرون بیاید و من بتوانم چشمانش را ببینم!احساس می کردم دیوانه وار دوستم دارد! بگذریم از اینکه اصلا نمی دیدم انگار اما دلم می گفت اگر شوهر نداشت مرا می دیدو دوستم می داشت!
شوهر؟
تازه انگار حضور یک رقیب را حس کردم! تا آن مرد می بود او برای من نبود! باید کاری می کردم! او را می خواستم و باید به دستش می آوردم!مثل همه آن چیزهایی که خواستم و به دست آوردم! ماشین، آدم آهنی، هواپیما....
انگار خیلی وقت بود که چیزی نخواسته بودم و انگار او آخرین چیزی بود که تا آخر دنیا می خواستم!
باید کاری می کردم.
روزها گذشت ! تا آن روز....

مرد از خانه بیرون آمد و مثل همه آن روزهایی که بدون ماشین به شرکت می رفت تا کنار خیابان آمد تا از آن عبور کند! تصمیمم را گرفته بودم! به چشمانش فکر می کردم!به برق نگاهش! به عطر لباسش! و به نرمی صدایش که دیوانه ام می کرد! کلاچ را تا ته گرفتم و دنده را جا انداختم! گاز!کلاچ! دنده! گاز!کلاچ! دنده! گاز!کلاچ! دنده....
صدایش را هنوز هم می شنوم! به هوا پرت شد و دیگر نفهمیدم چه شد! قبل از اینکه کسی بتواند ببیند ماشین چه بود و راننده که ؟! من چند خیابان دیگر را رد کرده بودم! همه چیز خوب پیش رفت! با آن سرعت حتما مرده بود و چشمان او از آن من می شد!
طبق حساب و کتابم باید چند ماهی یا شاید هم سالی صبر می کردم تا لباس عزا را از تن درآورد و بعد به خاستگاری اش می رفتم!
گاهی وجدانم قلقکم می داد اما دلم راضی اش می کرد! بعد از یک هفته به محله شان رفتم تا باز ببینمش! در لباس مشکی که تصورش می کردم انگار زیبا تر و جذابتر به نظرم می آمد! به خانه شان که رسیدم هیچ خشکم زد! نه حجله ای! نه پارچه سیاهی و نه هیچ چیز دیگر! چه شده بود؟ کجای کار اشتباه شده بود؟ همه چیز با حساب و کتاب پیش رفته بود اما...
شدم مثل دیوانه ها! هیچ خبری از او هم نبود! هر چه در انتظار ماندم در خیابان هم نبود! انگار آب شده بود و به زمین رفته بود! تا آن شب!...
باز در همان پارک دیدمش! باز کودکش سرسره بازی می کرد! اما با دفعه پیش متفاوت بود! این بار شوهرش کنارش نایستاده بود1 بلکه در صندلی چرخدار در کنارش نشسته بود! او دستان مرد را در دست گرفته بود و عاشقانه نگاهش می کرد و در گوشش زمزمه می کرد که: تا آخر دنیا کنارت می مانم!
از آن شب من ماندم و وجدانی کشنده!
من ماندم و عطر لباس او!
من ماندم و رنج به دست نیاوردنش!
من ماندم و یه عالمه پفک چی توز!
.
.
.
.
اصن همینه که هست! دیگه نمی یاند! کلمات را می گویم!
شاید بعدا بیام واسه ترمیم!
پاورقی:
تو از زنت می ترسی؟
کی؟ مو؟ مث سگ!
D:
پاورقی تر:
احساس می کنم که دیگه دارم کم میارم! احساس می کنم خسته ام! و احساس می کنم می خواهم بخوابم!
رهایم کنید!
پاورقی تر ترین:
هر گونه استفاده از هر شرکت سازنده پفک کاملا اتفاقی بوده و من از هیچ شرکتی حتی چی توز هزینه ای نگرفته بودم که برایش تبلیغ کنم! و از همین جا هر گونه ارتباط تبلیغاتی با اینگونه شرکتها را تکذیب می کنم! لطفا در صورت مشاهده همچین مواردی مراتب را به اطلاع نیروی انتظامی تهران بزرگ ( تا کور شود هر آنکه نتواند دید! تهران بزرگ!) برسانید!
با تشکر! نیم رخ!
پاورقی تر تر ترین!
با اجازه رییس!

[ 19 ] ( 103 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 2.8 / 31 )

<< <صفحه قبل | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | صفحه بعد> >>