شده ام شبیه بیماران روانی! فقط گاهی که شاید رو به راه باشم با خودم فکر می کنم که وقتی آدرس جدیدم را ندارد چگونه برایم نامه بنویسد!؟ و باز دوبار می گویم باید می گشت و مرا پیدا می کرد! اگر دوستم داشت حتما پیدایم می کرد...
اصلا او مقصر بود! می دانست دوستش دارم! می دانست طاقت اخمش را ندارم! می دانست نمی توانم او را تقسیم کنم! حتی با مادرش که شبیه خودم بود...
او همه اینها را به خوبی می دانست
همیشه نازم را می کشید!با مداد رنگی! روی همه کاغذهای بی خط نقاشی! روی همه دیوارهای شهر! حتی روی دل خودم...
اما آن روز نازم را نخرید!
می دانم اگر قلکش را همنمی شکست با همان پول خردهای ته جیبش هم می توانست نازم را بخرد ! اما نخرید...
هنوز مانده ام متعجب، که چرا؟ مگر او غصه خوردن مرا تاب می آورد؟
خانه ام را عوض کردم. از همه خودم را پنهان کردم. می خواستم تنها باشم. تنها باشم تا بغضم را با صدای بلند خالی کنم. نه تلفنی پاسخ دادم و نه با کسی تماس گرفتم! انگار دلم می خواست از نبودنم و از ندیدنم بی تاب شود یا حتی تا دم مرگ هم برود!
مثل همان عشقهای افلاطونی حکیم بالای سرش آورند و حکیم نبضش را بگیرد و بگوید عاشق است! و تا معشوقش را نبیند از بستر نجات نمی یابد. و بعد همه دنبال من بگردند...
انگار می خواستم خانه به خانه بیابد پی ام!هر صبح در هر خانه را به صدا درآورد و منتظر آمدن من به پشت در بایستد! انگار نمی توانستم باور کنم که در این شهر گل و گشاد این کار غیر ممکن است! نه اینکه نمی توانستم ها! نمی خواستم باور کنم....
می خواستم مثل کودکیهایم باشم. آن زمانهایی که وقتی قهر می کردم قایم می شدم و فکر می کردم این بار دیگر پدر پیدایم نخواهد کرد. اما همیشه هر جایی که قایم می شدم پیدایم می کرد و نازم را می خرید
الان که بزرگ شده ام دیگر نه می توانم ریز کمد قایم شوم نه در کابینت و نه ختی پشت رختخوابها!
خواستم خودم را پنهان کنمدر شهر. در یکی از هزاران هزار خانه ا که در این شهر بزرگ هست...
اما احساس تنهایی می کنم. دلم می خواهد دوباره به سراغ صندوق پست بروم!
وقتی توی صندوق را نگاه می کنم و می بینم که خالیست احساس مردن می کنم! حس می کنم فراموش شده ام! مثل مرده ها!
آری! انگار فراموش شده ام! خودم، خودم را فراموش کردم!
می یابدم آیا؟....
پاورقی:
رییس این بیزدونی چراانقدر خلوته؟
[ 3 ] ( 25 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3 / 27 )
تقويم



