و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و زمانیکه آن پسربچه بزرگ شد وارد دنیای اینترنت شد
و با آجر و سیمان یک سایتی درست کرد
و در بیز دونی دوستانش را جمع کرد
و برایشان از خاطراتش با خانم درخت حرف زد
و از صدقه سر خانم درخت هرکدام از دوستانش صاحب بیزی شدند
و در آخر همه از جنازه یکی رد شدند برای قطع نکردن آن درخت
و هر چند که آن یک نفر گفته بود که از جنازه من رد شوید برای قطع کردن آن درخت
و آن یک نفر هم پاهایش بو می داد
و این را پسربچه گفته بود
و همین
[ 1 ] ( 6 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3.2 / 29 )
تقويم



